![]() |
![]() |
|
| kashan dar amir kabire tehran |
|
جهان در تپش آمدنت به لرزه درآمده است. بادها پراكنده در هر سو، ستمبارههاي خويش را بر دوش ميكشند. اهل زمين، ثانيه شمارها را مرتب نگاه ميكنند. يك منجي، فقط يك منجي است كه ميتواند آنها را از درد و رنج و غم خلاصي بخشد. درختان گيسوان پريشان خويش را فصل به فصل به دست زمان ميسپارند تا زردي و سرماي زندگي را به ساعت سرسبزي جوانههايشان برساند. دلها در غربت خاك، غريبه و تنها جان ميدهند. ماهيان قلبها خشكسالي محبت و مهرباني را تاب نميآورند. چشمها چشمههاي خشكي شدهاند كه كمتر به اشك شوق ميانديشند كه گريههاي فراق، آنان را امان نميدهد. تشنگي بر اعماق و ريشه اين ديار نفوذ كرده و تنديسها تاب ايستادن را بيش از اين ندارند. كشتيهاي عدالت و انصاف در هياهوي بيامواج صدايشان به گِل نشستهاند و ناخدايان خدانشناس، هنوز در ادعاي حقطلبي خويشند. هر روز كه عرش از صداي ضجه ستمديدگان به لرزه درميآيد، زمين، چهار ستونش فرو ميريزد. لرزش بر اندام آدميان افتاده. قدمهايشان سست شده، ايستادهاند؛ اما غبارهايي را ميمانند در هوا. هستند؛ ولي گويي كسي جز خودشان نيست! نيستند؛ ولي چنان در خويش حل شدند كه گويي هستي، جز آنها نيست. خندانند؛ ولي در اعماق روح خويش چيزي ندارند جز اشك و عذاب. گريانند؛ ولي نميدانند بهانه اين همه سختي و اشك چيست؟! فضا، زمين، زمان، آسمان، دريا، انسان و هر آنچه در هستي است، در خلاءي عظيم غوطهور است. همه چيز در حال غرق شدن است. همه چيز در حال از بين رفتن است. همه چشم به نجات دهندهاي دوختهاند كه دستهاي رها و خالي را بگيرد و از اين فضاي در حال سقوط نجات بخشد. سخت است؛ سخت است هر روز چشم بگشايي و خورشيد را ببيني كه طلوع كرده، بيآنكه خبري از آمدن تو آورده باشد. سخت است هر روز به سرخي غروب بكشاني و در تيرگي شب فرو روي، بيآنكه به آرامشش دستيابي. سخت است تا آخر هفته روز شماري كني و روز هفتم بلند شوي و باز هم هيچ كس را در آن سوي جاده نبيني. سخت است پنجره را باز كني و به دور دستها خيره شوي و هيچ چيز جز چشمهاي منتظر كاجها نبيني. جادههاي كشيده شده تا آن طرف انتظار. چشمهاي خيره شده به روبهرو .... پنجرههاي گشوده شده، فريادرسي را ميخواهد كه خواب ستم و بيعدالتي را بر آشوبد. سواري را ميخواهد كه منتظرانش او را از پشت شيشههاي به شوق آمده، ببينند. جهان تو را ميخواهد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 7:43 PM توسط صداقت |
|
|
اربعين حسيني، تكرار ياد و خاطره حماسه سازان كربلاست
سلام بر حسين و اربعينش، سلام بر اربعين و زائرانش! و سلام بر اندوه هاي دل آنان كه به سوغات بر مزار كشتگان، عشق بردند و به مویه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 11:29 PM توسط صداقت |
|
|
کاشان زیبای من
در کوچه قدم بر می داشتم که صدای بچه های کوچه که داشتن گل کوچیک بازی میکردن صدای داد زدن مادری بر سر فرزندش از پنجره خانه و صدای موذن از گلدسته های مسجد محله و صدای نم نم بارون که به همراهش عطر زیبای کاه گل را در شامه ام طنین انداز کرده بود و سکوت پر از هیاهوی گنجشکانی که چشم امید به غذایی داشتن و صدای غرش غرش تاب خالی داخل پارک محله همه و همه حکایت از آرامش شهر زیبایم کاشان را می داد. برف در کوچه ها با وجودی که دو هفته ای بود از آسمان خداحافظی کرده بود همچنان در کوچه ها نمایان بود و اماتهران بزرگ... آسمان قرمز و این قرمزی نه به خاطر سوز زمستون بلکه به خاطر نوع برخورد ما با طبیعتزیبا و آسمان آبی خدای بزرگ .در خیابان انقلاب که قدم بر میداری گاهی اوقات از شلوغی ماشین ها کنارت صدای بغل دستیت را هم نمی شنوی و گاهی اوقات مجبوری چندین بار بپرسی بله؟؟متوجه نشدم؟؟؟؟چه برسد به صدای پرندگان و .... گاهی اوقات حس میکنم که درختان انقلاب با برگ های پنجه ایشان دوست دارند پنجه هایشان را به روی ما انسانها باز کنند و با مشتی بر سرمان بکوبند که این دیگر چه شیوه ای از زندگی است؟؟؟ بی آر تی و مترو هیچکدام پاسخگوی این شلوغی نبوده و نیست .به خیابان که نگاه میکردم اکثر ماشین ها تک سرنشین بودن.... واقعا روزی ما به خاطر روشن کردن یک ماشین جوابگو و مسئول خواهیم بود به هم زدن طبیعت قشنگ خدا گرفتن آامش و حق نفس کشیدن بندگان خدای حکیم همه و همه مسئولیت آور استامیدوارم که آن روز پاسخی موجه برای کار خود داشته باشیم و در پیشگاه آن رئوف بی همتا شرمنده نگردیم.یا حق |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 1:31 PM توسط صداقت |
|
داستان مباهلهمدينه اولين باري است كه ميهماناني چنين غريبه را به خود ميبيند. كارواني متشكل از شصت ميهمان ناآشنا كه لباسهاي بلند مشكي پوشيدهاند، به گردنشان صليب آويختهاند، كلاههاي جواهرنشان بر سر گذاشتهاند، زنجيرهاي طلا به كمر بستهاند و انواع و اقسام طلا و جواهرات را بر لباسهاي خود نصب كردهاند.
«پيامبر با تجملات و تشريفات، ميانهاي ندارند؛ اگر ميخواهيد مورد توجه و استقبال پيامبر قرار بگيريد، بايد اين طلاجات و جواهرات و تجملات را فروبگذاريد و با هيأتي ساده، به حضور ايشان برسيد.» |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم دی 1387ساعت 5:5 PM توسط صداقت |
|
|
قلم، زرگر و طبيب سخن است
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم آذر 1387ساعت 10:27 PM توسط صداقت |
|
|
توی خوابگاه یکی ازلحظات به یادماندنی لحظاتی که برقا قطع میشه لب تاپ ها میشن چراغ روشنایی سفره های شام و چراغ مطالعه واسه درس خوندن ...شکر خدا در این لحظات تلفن های خوابگاه هم قطع اند...بیچاره اونایی که تو آسانسور ها گیر میکنن برای لحظاتی تنهایی محض رو تجربه میکنن..بی خیال تراز هم اونایی اند که تا برقا قطع میشه میخوابن وبه امید اینکه درفردای روشن به درسهاو کاراشون برسن و...
داشتم فکر میکردم یه دونه بارون چقدر میتونه کار انجام بده باعث چه رخداد ایی که نشه برق یه خوابگاه رو قطع کنه(حکایت فلفل نبین چه ریزه...) در حالی که ما آدما گاهی وقتا حتی باعث یه رخداد کوچیکم تو زندگیمون نمیشیم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 8:19 PM توسط صداقت |
|
|
ولادت باسعادت كوثر هميشه جاري كوير قم، حضرت فاطمه معصومه سلام الله عليها برهمه تهنیت باد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 6:9 PM توسط صداقت |
|
|
۷۲ شب مانده کمر خم بشود
۷۲ عاشق ز زمین کم بشود ۷۲ میدان بلا در راه است ۷۲ شب مانده محرم بشود السلام علیک یا ابا عبدالله ع |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 11:3 PM توسط صداقت |
|
|
مرد آن است که در کشاکش دهرسنگ زیرین آسیاباشد....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 8:36 PM توسط صداقت |
|
|
یادمه چند سال پیش قرار بود یه شاخه از آب زاینده رود رو بیارن کاشون.هر روز که تو خیابون یه جایی رو میکندن (حالا مثلا واسه لوله گاز بودا)مردم میگفتن می خواد آب زاینده رود بیاد !لوله میخوابونن!هر روز منتظر این بودیم که بالاخره این آب زاینده رود کی میاد تو خونه هامون.مثلا تا یه کم آبامون سرد میشدن میگفتن که اب سد رو قاطیش کردن آب سرد شده! پیش خودم میگفتم ای بابا. آب سد که اگه بخواد ازاصفهان تا اینجا بیاد ۴ ساعت تو راهه گرم میشه که ! یه عده میگفتن قراره یه شیر کوچولو بذارن تو هر خونه ای که فقط آب واسه خوردن باشه !(حالا هنوز لوله کشی نشده از اسرافش میترسیدن !)با خودم میگفتم اون روز که آب زاینده رود زیاد بود اصفهانی ها این کار رو نکردن حالا که زاینده رودشون خشک هم شده عمرانا بذارن بیاد کاشون .خلاصه .بنده خدا کاشونیا یا دستگاه آب شیرین کن خریدن یا بشکه بشکه آب تصفیه می خرنو کلی هر سری پول آب میدن.... به قول معروف"کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من"
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 3:32 PM توسط صداقت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 |
|
RSS
|