تبليغاتX
kashanamirkabir.blogfa.com
kashan dar amir kabire tehran

 

جهان در تپش آمدنت به لرزه درآمده است.
بادها پراكنده در هر سو، ستم‌باره‌هاي خويش را بر دوش مي‌كشند.
اهل زمين، ثانيه شمارها را مرتب نگاه مي‌كنند.
يك منجي، فقط يك منجي است كه مي‌تواند آنها را از درد و رنج و غم خلاصي بخشد.
درختان گيسوان پريشان خويش را فصل به فصل به دست زمان مي‌سپارند تا زردي و سرماي زندگي را به ساعت سرسبزي جوانه‌هايشان برساند.
دل‌ها در غربت خاك، غريبه و تنها جان مي‌دهند.
ماهيان قلب‌ها خشك‌سالي محبت و مهرباني را تاب نمي‌آورند.
چشم‌ها چشمه‌هاي خشكي شده‌اند كه كمتر به اشك شوق مي‌انديشند كه گريه‌هاي فراق، آنان را امان نمي‌دهد.
تشنگي بر اعماق و ريشه اين ديار نفوذ كرده و تنديس‌ها تاب ايستادن را بيش از اين ندارند.
كشتي‌هاي عدالت و انصاف در هياهوي بي‌امواج صدايشان به گِل نشسته‌اند و ناخدايان خدانشناس، هنوز در ادعاي حق‌طلبي خويشند.
هر روز كه عرش از صداي ضجه ستم‌ديدگان به لرزه درمي‌آيد، زمين، چهار ستونش فرو مي‌ريزد.
لرزش بر اندام آدميان افتاده.
قدم‌هايشان سست شده، ايستاده‌اند؛ اما غبارهايي را مي‌مانند در هوا.
هستند؛ ولي گويي كسي جز خودشان نيست!
نيستند؛ ولي چنان در خويش حل شدند كه گويي هستي، جز آنها نيست.
خندانند؛ ولي در اعماق روح خويش چيزي ندارند جز اشك و عذاب.
گريانند؛ ولي نمي‌دانند بهانه اين همه سختي و اشك چيست؟!
فضا، زمين، زمان، آسمان، دريا، انسان و هر آنچه در هستي است، در خلاءي عظيم غوطه‌ور است. همه چيز در حال غرق شدن است. همه چيز در حال از بين رفتن است.
همه چشم به نجات دهنده‌اي دوخته‌اند كه دست‌هاي رها و خالي را بگيرد و از اين فضاي در حال سقوط نجات بخشد.
سخت است؛ سخت است هر روز چشم بگشايي و خورشيد را ببيني كه طلوع كرده، بي‌آنكه خبري از آمدن تو آورده باشد.
سخت است هر روز به سرخي غروب بكشاني و در تيرگي شب فرو روي، بي‌آنكه به آرامشش دست‌يابي.
سخت است تا آخر هفته روز شماري كني و روز هفتم بلند شوي و باز هم هيچ كس را در آن سوي جاده نبيني.
سخت است پنجره را باز كني و به دور دست‌ها خيره شوي و هيچ چيز جز چشم‌هاي منتظر كاج‌ها نبيني.
جاده‌هاي كشيده شده تا آن طرف انتظار. چشم‌هاي خيره شده به روبه‌رو ...‌.
پنجره‌هاي گشوده شده، فريادرسي را مي‌خواهد كه خواب ستم و بي‌عدالتي را بر آشوبد.
سواري را مي‌خواهد كه منتظرانش او را از پشت شيشه‌هاي به شوق آمده، ببينند.
جهان تو را مي‌خواهد.
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 7:43 PM  توسط صداقت | 
اربعين حسيني، تكرار ياد و خاطره حماسه سازان كربلاست

سلام بر حسين و اربعينش، سلام بر اربعين و زائرانش! و سلام بر اندوه هاي دل آنان كه به سوغات بر مزار كشتگان، عشق بردند و به مویه نشستند. به شوق زيارت صحن و سراي جان فزايت، اربعين شهادتت را به سوگ مي نشينيم، يا حسين!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 11:29 PM  توسط صداقت | 
کاشان زیبای من

در کوچه قدم بر می داشتم که صدای بچه های کوچه که داشتن گل کوچیک بازی میکردن صدای داد زدن مادری بر سر فرزندش از  پنجره خانه و صدای موذن از گلدسته های مسجد محله و صدای نم نم بارون که به همراهش عطر زیبای کاه گل را در شامه ام طنین انداز کرده بود و سکوت پر از هیاهوی گنجشکانی که چشم امید به غذایی داشتن و صدای غرش غرش تاب خالی داخل پارک محله همه و همه حکایت از آرامش شهر زیبایم کاشان را می داد.

برف در کوچه ها با وجودی که دو هفته ای بود از آسمان خداحافظی کرده بود همچنان در کوچه ها نمایان بود

و اماتهران بزرگ...

آسمان قرمز و این قرمزی نه به خاطر سوز زمستون بلکه به خاطر نوع برخورد ما با طبیعتزیبا و آسمان آبی خدای بزرگ .در خیابان انقلاب  که قدم بر میداری گاهی اوقات از شلوغی ماشین ها کنارت صدای بغل دستیت را هم نمی شنوی و گاهی اوقات مجبوری چندین بار بپرسی بله؟؟متوجه نشدم؟؟؟؟چه برسد به صدای پرندگان و ....

گاهی اوقات حس میکنم که درختان انقلاب با برگ های پنجه ایشان دوست دارند پنجه هایشان را به روی ما انسانها باز کنند و با مشتی بر سرمان بکوبند که این دیگر چه شیوه ای از زندگی است؟؟؟

بی آر تی و مترو هیچکدام پاسخگوی این شلوغی نبوده و نیست .به خیابان که نگاه میکردم اکثر ماشین ها تک سرنشین بودن....

واقعا روزی ما به خاطر روشن کردن یک ماشین جوابگو و مسئول خواهیم بود به هم زدن طبیعت قشنگ خدا گرفتن آامش و حق نفس کشیدن بندگان خدای حکیم همه و همه مسئولیت آور استامیدوارم که آن روز پاسخی موجه برای کار خود داشته باشیم و در پیشگاه آن رئوف بی همتا شرمنده نگردیم.یا حق  

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 1:31 PM  توسط صداقت | 
داستان مباهله

مدينه اولين باري است كه ميهماناني چنين غريبه را به خود مي‌بيند. كارواني متشكل از شصت ميهمان ناآشنا كه لباس‌هاي بلند مشكي پوشيده‌اند، به گردنشان صليب آويخته‌اند، كلاه‌هاي جواهرنشان بر سر گذاشته‌اند، زنجيرهاي طلا به كمر بسته‌اند و انواع و اقسام طلا و جواهرات را بر لباس‌هاي خود نصب كرده‌اند.
وقتي اين شصت نفر براي ديدار با پيامبر، وارد مسجد مي‌شوند، همه با حيرت و تعجب به آنها نگاه مي‌كنند. اما پيامبر بي‌اعتنا از كنار آنان مي‌گذرد و از مسجد بيرون مي‌رود هم هيأت ميهمانان و هم مسلمانان، از اين رفتار پيامبر، غرق در تعجب و شگفتي مي‌شوند. مسلمانان تا كنون نديده‌اند كه پيامبر مهربانشان به ميهمانان بي‌توجهي كند به همين دليل، وقتي سرپرست هيأت مسيحي علت بي‌اعتنايي پيامبر را سؤال مي‌كند، هيچ كدام از مسلمانان پاسخي براي گفتن پيدا نمي‌كنند.
تنها راهي كه به نظر مي‌رسد، اين است كه علت اين رفتار پيامبر را از حضرت علي بپرسند، چرا كه او نزديك‌ترين فرد به پيامبر و آگاه‌ترين، نسبت به دين و سيره و سنت اوست. مشكل، مثل هميشه به دست علي حل مي‌شود. پاسخ او اين است كه:

«پيامبر با تجملات و تشريفات، ميانه‌اي ندارند؛ اگر مي‌خواهيد مورد توجه و استقبال پيامبر قرار بگيريد، بايد اين طلاجات و جواهرات و تجملات را فروبگذاريد و با هيأتي ساده، به حضور ايشان برسيد.»
اين رفتار پيامبر، هيأت ميهمان را به ياد پيامبرشان، حضرت مسيحي مي‌اندازد كه خود با نهايت سادگي مي‌زيست و پيروانش را نيز به رعايت سادگي سفارش مي‌كرد.
آنان از اين كه مي‌بينند، در رفتار و كردار، اين همه از پيامبرشان فاصله گرفته‌اند، احساس شرمساري مي‌كنند. ميهمانان مسيحي وقتي جواهرات و تجملات خود را كنار مي‌گذارند و با هيأتي ساده وارد مسجد مي‌شوند، پيامبر از جاي برمي‌خيزد و به گرمي از آنان استقبال مي‌كند. شصت دانشمند مسيحي، دور تا دور پيامبر مي‌نشينند و پيامبر به يكايك آنها خوشامد مي‌گويد، در ميان اين شصت نفر، كه همه از پيران و بزرگان مسيحي نجران هستند،‌ «ابوحارثه» اسقف بزرگ نجران و «شرحبيل» نيز به چشم مي‌خورند. پيداست كه سرپرستي هيأت را ابوحارثه اسقف بزرگ نجران، بر عهده دارد. او نگاهي به شرحبيل و ديگر همراهان خود مي‌اندازد و با پيامبر شروع به سخن گفتن مي‌كند: «چندي پيش نامه‌اي از شما به دست ما رسيد، آمديم تا از نزديك، حرف‌هاي شما را بشنويم».
پيامبر مي‌فرمايد:
«آنچه من از شما خواسته‌ام، پذيرش اسلام و پرستش خداي يگانه است».
و براي معرفي اسلام، آياتي از قرآن را برايشان مي‌خواند.
اسقف اعظم پاسخ مي‌دهد: «اگر منظور از پذيرش اسلام، ايمان به خداست، ما قبلاً به خدا ايمان آورده‌ايم و به احكام او عمل مي‌كنيم.»
پيامبر مي‌فرمايد:
«پذيرش اسلام، علايمي دارد كه با آنچه شما معتقديد و انجام مي‌دهيد، سازگاري ندارد. شما براي خدا فرزند قائليد و مسيح را خدا مي‌دانيد، در حالي كه اين اعتقاد،‌ با پرستش خداي يگانه متفاوت است.»
اسقف براي لحظاتي سكوت مي‌كند و در ذهن دنبال پاسخي مناسب مي‌گردد. يكي ديگر از بزرگان مسيحي كه اسقف را درمانده در جواب مي‌بيند، به ياري‌اش مي‌آيد و پاسخ مي‌دهد:
«مسيح به اين دليل فرزند خداست كه مادر او مريم، بدون اين كه با كسي ازدواج كند، او را به دنيا آورد. اين نشان مي‌دهد كه او بايد خداي جهان باشد.»
پيامبر لحظه‌اي سكوت مي‌كند.
ناگهان فرشته وحي نازل مي‌شود و پاسخ اين كلام را از جانب خداوند براي پيامبر مي‌آورد. پيامبر بلافاصله پيام خداوند را براي آنان بازگو مي‌كند: «وضع حضرت عيسي در پيشگاه خداوند، همانند حضرت آدم است كه او را به قدرت خود از خاك آفريد...»1
و توضيح مي‌دهد كه «اگر نداشتن پدر دلالت بر خدايي كند، حضرت آدم كه نه پدر داشت و نه مادر، بيشتر شايسته مقام خدايي است. در حالي كه چنين نيست و هر دو بنده و مخلوق خداوند هستند.»
لحظات به كندي مي‌گذرد، همه سرها را به زير مي‌اندازند و به فكر فرو مي‌روند. هيچ يك از شصت دانشمند مسيحي، پاسخي براي اين كلام پيدا نمي‌كنند. لحظات به كندي مي‌گذرد؛ دانشمندان يكي يكي سرهايشان را بلند مي‌كنند و در انتظار شنيدن پاسخ به يكديگر نگاه مي‌كنند، به اسقف اعظم، به شرحبيل؛ اما... سكوت محض.
عاقبت اسقف اعظم به حرف مي‌آيد:
«ما قانع نشديم. تنها راهي كه براي اثبات حقيقت باقي مي‌ماند، اين است كه با هم مباهله كنيم. يعني ما و شما دست به دعا برداريم و از خداوند بخواهيم كه هر كس خلاف مي‌گويد‌، به عذاب خداوند گرفتار شود.»
پيامبر لحظه‌اي مي‌ماند. تعجب مي‌كند از اينكه اينان اين استدلال روشن را نمي‌پذيرند و مقاومت مي‌كنند. مسيحيان چشم به دهان پيامبر مي‌دوزند تا پاسخ او را بشنوند.
در اين حال، باز فرشته وحي فرود مي‌آيد و پيام خداوند را به پيامبر مي‌رساند. پيام اين است:
«هر كس پس از روشن شدن حقيقت، با تو به انكار و مجادله برخيزد، [به مباهله دعوتش كن] بگو بياييد، شما فرزندانتان را بياوريد و ما هم فرزندانمان، شما زنانتان را بياوريد و ما هم زنانمان. شما جان‌هايتان را بياوريد و ما هم جان‌هايمان،‌ سپس با تضرع به درگاه خدا رويم و لعنت او را بر دروغگويان طلب كنيم.»2
پيامبر پس از انتقال پيام خداوند به آنان، اعلام مي‌كند كه من براي مباهله آماده‌ام. دانشمندان مسيحي به هم نگاه مي‌كنند، پيداست كه برخي از اين پيشنهاد اسقف رضايتمند نيستند، اما انگار چاره‌اي نيست.
زمان مراسم مباهله، صبح روز بعد و مكان آن صحراي بيرون مدينه تعيين مي‌شود.
دانشمندان مسيحي موقتاً با پيامبر خداحافظي مي‌كنند و به اقامت‌گاه خود باز مي‌گردند تا براي مراسم مباهله آماده شوند.
صبح است، شصت دانشمند مسيحي در بيرون مدينه ايستاده‌اند و چشم به دروازه مدينه دوخته‌اند تا محمد با لشكري از ياران خود، از شهر خارج شود و در مراسم مباهله حضور پيدا كند.
تعداد زيادي از مسلمانان نيز در كنار دروازه شهر و در اطراف مسيحيان و در طول مسير صف كشيده‌اند تا بينندة اين مراسم بي‌نظير و بي‌سابقه باشند.
نفس‌ها در سينه حبس شده و همه چشم‌ها به دروازه مدينه خيره شده است.
لحظات انتظار سپري مي‌شود و پيامبر در حالي كه حسين را در آغوش دارد و دست حسن را در دست، از دروازه مدينه خارج مي‌شود. پشت سر او تنها يك مرد و زن ديده مي‌شوند. اين مرد علي است و اين زن فاطمه.
تعجب و حيرت، همراه با نگراني و وحشت بر دل مسيحيان سايه مي‌افكند.
شرحبيل به اسقف مي‌گويد: نگاه كن. او فقط دختر، داماد و دو نوة خود را به همراه آورده است.
اسقف كه صدايش از التهاب مي‌لرزد، مي‌گويد:
«همين نشان حقانيت است. به جاي اين كه لشكري را براي مباهله بياورد، فقط عزيزان و نزديكان خود را آورده است، پيداست به حقانيت دعوت خود مطمئن است كه عزيزترين كسانش را سپر بلا ساخته است.»
شرحبيل مي‌گويد: «ديروز محمد گفت كه فرزندانمان و زنانمان و جان‌هايمان. پيداست كه علي را به عنوان جان خود همراه آورده است.»
«آري، علي براي محمد از جان عزيزتر است. در كتاب‌هاي قديمي ما، نام او به عنوان وصي و جانشين او آمده است...»
در اين حال، چندين نفر از مسيحيان خود را به اسقف مي‌رسانند و با نگراني و اضطراب مي‌گويند:
«ما به اين مباهله تن نمي‌دهيم. چرا كه عذاب خدا را براي خود حتمي مي‌شماريم.»
چند نفر ديگر ادامه مي‌دهند: «مباهله مصلحت نيست. چه بسا عذاب، همه مسيحيان را در بر بگيرد.»
كم‌كم تشويش و ولوله در ميان تمام دانشمندان مسيحي مي‌افتد و همه تلاش مي‌كنند كه به نحوي اسقف را از انجام اين مباهله بازدارند.
اسقف به بالاي سنگي مي‌رود، به اشاره دست، همه را آرام مي‌كند و در حالي كه چانه و موهاي سپيد ريشش از التهاب مي‌لرزد، مي‌گويد:
«من معتقدم كه مباهله صلاح نيست. اين پنج چهره نوراني كه من مي‌بينم، اگر دست به دعا بردارند، كوه‌ها را از زمين مي‌كنند، در صورت وقوع مباهله، نابودي ما حتمي است و چه بسا عذاب، همه مسيحيان جهان را در بر بگيرد.»
اسقف از سنگ پايين مي‌آيد و با دست و پاي لرزان و مرتعش، خود را به پيامبر مي‌رساند. بقيه نيز دنبال او روانه مي‌شوند.
اسقف در مقابل پيامبر، با خضوع و تواضع، سرش را به زير مي‌افكند و مي‌گويد: «ما را از مباهله معاف كنيد. هر شرطي كه داشته باشيد، قبول مي‌كنيم.»
پيامبر با بزرگواري و مهرباني، انصراف‌شان را از مباهله مي‌پذيرد و مي‌پذيرد كه به ازاي پرداخت ماليات، از جان و مال آنان و مردم نجران، در مقابل دشمنان، محافظت كند.
خبر اين واقعه، به سرعت در ميان مسيحيان نجران و ديگر مناطق پخش مي‌شود و مسيحيان حقيقت‌جو را به مدينة پيامبر سوق مي‌دهد

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 5:5 PM  توسط صداقت | 
قلم، زرگر و طبيب سخن است

دانايان گفته‌اند كه هيچ چيز بزرگوارتر از قلم نيست كه همه كارهاي گذشته را به وي باز توان آوردن و از جمله بزرگواري قلم آن است كه ايزد تعالي بدان سوگند ياد كرده «ن والقلم و ما يسطُروُن» سوگند به قلم و به آنچه مي‌نويسد و رسول خدا فرمود: اول ما خلق‌الله تعالي القلم؛ يعني نخست چيزي كه خداي تعالي بيافريد قلم را آفريد و براند بر وي آنچه تا قيامت بخواست بودن. قلم زرگر سخن است، دل دكان است و خرد گوهر. ديگري گويد: قلم طبيب سخن است و قلم طلسمي بزرگ است و...

برگرفته از كتاب حكايت‌ها و لطيفه‌هاي فرهنگي
+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 10:27 PM  توسط صداقت | 
توی خوابگاه یکی ازلحظات به یادماندنی لحظاتی که برقا قطع میشه لب تاپ ها میشن چراغ روشنایی سفره های شام و چراغ مطالعه واسه درس خوندن ...شکر خدا در این لحظات تلفن های خوابگاه هم قطع اند...بیچاره اونایی که تو آسانسور ها گیر میکنن برای لحظاتی تنهایی محض رو تجربه میکنن..بی خیال تراز هم اونایی اند که تا برقا قطع میشه میخوابن وبه امید اینکه درفردای روشن به  درسهاو کاراشون برسن و...

داشتم فکر میکردم یه دونه بارون چقدر میتونه کار انجام بده باعث چه  رخداد ایی که نشه برق یه خوابگاه رو قطع کنه(حکایت فلفل نبین چه ریزه...) در حالی که ما آدما گاهی وقتا حتی باعث یه رخداد کوچیکم تو زندگیمون نمیشیم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 8:19 PM  توسط صداقت | 
ولادت باسعادت كوثر هميشه جاري كوير قم، حضرت فاطمه معصومه سلام الله عليها برهمه   تهنیت باد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 6:9 PM  توسط صداقت | 
۷۲ شب مانده کمر خم بشود

۷۲ عاشق ز زمین کم بشود

۷۲ میدان بلا در راه است

۷۲ شب مانده محرم بشود

السلام علیک یا ابا عبدالله ع

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 11:3 PM  توسط صداقت | 
مرد آن است که در کشاکش دهرسنگ زیرین آسیاباشد....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 8:36 PM  توسط صداقت | 

یادمه چند سال پیش قرار بود یه شاخه از آب زاینده رود رو بیارن کاشون.هر روز که تو خیابون یه جایی رو میکندن (حالا مثلا واسه لوله گاز بودا)مردم میگفتن می خواد آب زاینده رود بیاد !لوله میخوابونن!هر روز منتظر این بودیم که بالاخره این آب زاینده رود کی میاد تو خونه هامون.مثلا تا یه کم آبامون سرد میشدن میگفتن که اب سد رو قاطیش کردن آب سرد شده! پیش خودم میگفتم ای بابا. آب سد که اگه بخواد ازاصفهان تا اینجا بیاد ۴ ساعت تو راهه گرم میشه که ! یه عده میگفتن قراره یه شیر کوچولو بذارن تو هر خونه ای که فقط  آب واسه خوردن باشه !(حالا هنوز لوله کشی نشده از اسرافش میترسیدن !)با خودم میگفتم اون روز که آب زاینده رود زیاد بود اصفهانی ها این کار رو نکردن حالا که زاینده رودشون خشک هم شده عمرانا بذارن بیاد کاشون .خلاصه ‌‌.بنده خدا کاشونیا یا دستگاه آب شیرین کن خریدن یا بشکه بشکه آب تصفیه می خرنو کلی هر سری پول آب میدن....

                          به قول معروف"کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من"

 

                                

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 3:32 PM  توسط صداقت |